تبليغاتX
MYZAHRA.blogfa.com

MYZAHRA.blogfa.com

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست

چرا؟


سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟

خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟

نیست چون چشم مرا تاب دمی خیره شدن

طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟

طنز تلخی است به خود تهمت هستی بستن

... آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟

طالع تیره ام از روز ازل روشن بود

فال کولی به کفم خط خطا دید چرا؟

من که دریا دریا غرق کف دستم بود

حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم

دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟

آمدم یک دم مهمان دل خود باشم

ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/07ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط zahra  | 

درس محبت

آه اي دل غمگين كه به اين روز فكندت ؟

فرياد كه از ياد برفت آن همه پندت .

اي مرغك سرگشته كدامين هوس آموز

بي بال و پرت ديد و چنين بست به بندت ؟

اي جام بهم ريخته صد بار نگفتم

با سنگدلان يار مشو مي شكنندت

ارزان ترت از هيچ گرفتند و گذشتند

امروز ندانم كه فروشند به چندت ؟

جان دادي و درسي به جهان ياد گرفتي

ارزان تر ازين درس محبت ندهندت .

  فريدون مشيري

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/04ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط zahra  | 

نیچه

سیاستمدار انسان‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کند: ابزار و دشمن. یعنی فقط یک طبقه را می‌شناسند و آن هم دشمن است.

بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید .

با دیگران بودن آلودگی می آورد.

باید در تضادهای دوگانه شک کرد. از کجا معلوم که این تضادهای دوگانه
اصلا وابسته به هم و یکی نباشند؟ در فلسفه معین ارزشی بیشتر از نامعین
دارد همان طور که ارزش نمود کمتر از حقیقت است.

نادرستی یک حکم باعث نمی شود که آن حکم را رد کنیم ، احکام نادرست برایزندگی بشری ضروری است و رد کردن آنها را به معنای رد کردن زندگی است.
حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست خنده دار است زیرا همه چیز طبق خواست قدرت ما است.

آنچه برای یک نفر سزاوار است نمی توان گفت برای فرد دیگر هم سزاوار
است. به عنوان مثال انکار نفس و افتادگی سزاوار یک فرمانده نیست و برایشفضیلت محسوب نمی شود. حکم یکسان صادر کردن برای همه غیر اخلاقی ست.

آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند .

فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب های نیست و فیلسوف آن را
پنهان می کند. فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد
فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنجکشیدن در دنیا دچار خواهند شد.

همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر اما افراد
فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینی
افراد فرومایه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست.

با رنج عمیق درونی آدمی از دیگران جدا می شود و والا می شود.

انسان های آزاده دل شکسته و پر غرور خود را پنهان می کنند.

کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند اما به
دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران همدردی کنند.کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشاناست.

لذت بیرحمی در دیدن رنج دیگران است اما فردی که بیرحم است این بیرحمی
گریبانگیر خودش هم می شود و به ایشان نیز آزار خواهد رسید. فردریش نیچه

کسانی که مردم از آنها به صاحبان اخلاق یاد می کنند اگر ما اشتباهشان
را ببینیم از ما به بدی یاد خواهند کرد حتی اگر دوست ما باشند.

اختلاف طبقاتی از ضروریات جامعه است چون عامل اشتیاق به پرورش حالت هایوالاتر کمیاب تر دورتر و عامل چیرگی بر نفس می شود.

هر اخلاق و دستور اخلاقی طبیعت بردگی و حماقت را پرورش می دهد زیرا روح را با انضباط تحمیلی خود خفه و نابود می کند.

یک دانشمند حتی برای عشق زمینی هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه
فرمانبردار. او کمال بخش نیست.سرآغاز هم نیست. او فردی بی خویشتن است.

کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است.

دانستن و از مسئولیت فروگذار نکردن و آن را به دیگران محول نکردن از نشانه های والا بودن است.

آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن
آنها معلوم نیست و معانی مختلف دارند بلکه ایمان اوست.

مرد خواهان حقیقت است اما زن موجودی سحطی نگر می باشد.

پاکی نفس جدایی می آورد.

انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند ، وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد.

اجحاف نکردن و آسیب نرساندن به دیگران برای رسیدن به برابری اصل بنیادیجامعه است ولی این خواست نفی زندگی ست چون زندگی بهره کشیدن از دیگران استکه ناتوان ترند.

آدمی به خاطر نیاز به مراقبت و کمک دیگران با آنها ارتباط برقرارمی کند.

پیشداوری درباره اخلاق به این معناست که نیت اعمال را منشاء آنها می دانیم.

از فلاسفه می خواهم که به دنبال حقیقت نروند چون حقیقت نیاز به پشتیبان ندارد.

هیچ پدیده ای اخلاقی نیست بلکه ما آن را اخلاقی تفسیر می کنیم.

فیلسوفی که درصدد آفرینش جهان بنابر تصور خویش است می خواهد همه بهفلسفه اش ایمان بیاورند و این همان روا داشتن استبداد بر دیگران است.

حقیقت مانند دریا است که چون نمک آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی
کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد.

خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز.

خیر نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند.

نمی توان از همساز با طبیعت بودن یک اصل اخلاقی برای خود ساخت. زیرا
طبیعت بی رحم است و اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحمباشد .

فلسفه همان خواست قدرت است همان خواست علت نخستین.

کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد!.

استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود.

بایدبر فریب حواس  خود پیروز شویم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/28ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط zahra  | 

بلی

باز گردد عاقبت این در؟ بلی

رخ نماید یار سیمین بر؟ بلی

ساقی ما یاد این مستان کند

بار دیگر با می و ساغر؟ بلی

نوبهار حسن آید سوی باغ

بشکفد آن شاخه‌های تر؟ بلی

طاق‌های سبز چون بندد چمن

جفت گردد ورد و نیلوفر؟ بلی

دامن پرخاک و خاشاک زمین

پر شود از مشک و از عنبر؟ بلی

آن بر سیمین و این روی چو زر

اندرآمیزند سیم و زر؟ بلی

این سر مخمور اندیشه پرست

مست گردد زان می احمر؟ بلی

این دو چشم اشکبار نوحه گر

روشنی یابد از آن منظر؟ بلی

گوش‌ها که حلقه در گوش وی است

حلقه‌ها یابند از آن زرگر؟ بلی

شاهد جان چون شهادت عرضه کرد

یابد ایمان این دل کافر؟ بلی

جمله خلق جهان در یک کس است

او بود از صد جهان بهتر؟ بلی

من خمش کردم ولیکن در دلم

تا ابد روید نی و شکر بلی

 مولانا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/26ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط zahra  | 

وحی خدا به موسی

خداوند به حضرت موسی علیه السلام وحی فرمود:

ای موسی، سفارش مرا در مورد چهار چیز به خاطر بسپار:

 تا ندانی گنج های خزائنم تمام شده

غم روزی مخور 

تا ندیده ای که مُلک و پادشاهی من از دست رفته

به دیگری امید مبند

 تا مرده شیطان را ندیدی

از مکرش ایمن مباش.

تا نفهمیدی که گناهانت را آمرزیده ام

 به گناه دیگری مپرداز

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/17ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط zahra  |